کودکان واحساس.....

کودکان دربروزاحساسات خود،تردیدنمی کنند.هرچه درونشان

می گذرددقیقاًهمان رادربیرون بروزمی دهند.اگرناراحت

باشندگریه می کنند.چنانچه ازپدرومادرویافرددیگری

دلخورباشندبه صراحت می گویند:«دیگه دوسِت ندارم»وخیلی

زودهم واقعاًوازته دل همه چیزرافراموش می کنند.


کودکان همان من وتوهستیم ،فقط قدری اندازه ی بدنمان

کوچکتربوده است واکنون بلندتر،قوی تروفریبکارترشده ایم.


همه می گوییم:«عجب عالمی داردکودکی،چه خوب وزیباوبی

آلایش است!»
ولی آیادُنیابازمان کودکی مان تفاوتی پیداکرده است؟به واقع خیر!

ازجهتی همه چیزوهمه کس وهمه ی موقعیت هاتغییرکرده اندکه

این جزئی ازفرآیندزندگی است ،ولی دراصل آنچه حسّ وحال

ماراازاحساس کودکی مان تغییرداده است نگرش ماست که

باتوجه به شرایط تربیتی خانوادگی،محیط های آموزشی وروابط

اجتماعی به چیزی دیگرکه گاهی خودمان هم ازآن سردرنمی

آوریم تغییرکرده است.


مسأله ی مااین است که خودمان نیستیم.مهارت وقدرت واگویی

حس وحال لحظه ی خودراازدست داده ایم .


بیاییدباکودکی مان باآن قسمتش که روحی باک وبی ریاداشتیم

ودلمان کف دستمان بودآشتی کنیم.


بادرایت وزیرکی وتجارب بزرگسالی خامی کودکی رابه کناری

نهیم ولی چون کودکان ساده وصادق وخدایی باشیم.

/ 0 نظر / 5 بازدید